گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم   گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت   گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد   گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 23:13 |

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 21:56 |

به تنهايي ات افتخار كن

كه تنهايي هزار بار بهتر از گدايي محبت است

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 22:51 |
هیچ وقت نگو رسیدم ته خط 

اگر هم احساس کردی رسیدی ته خط

به یاد بیار که معلم کلاس اول گفت: نقطه سر خط  آره باز نقطه سر خط

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 23:42 |


                                یه احساسی به تو دارم یه حس تازه مبهم

             یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

           یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بی خوابی

          تو چشمات طرح خورشیده تو این شب های مردابی 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 23:30 |


راستی خدا

 

دلم هوای دیروز را کرده

 

هوای روزهای کودکی را

 

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

 

 دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم

 

الفبای زندگی را

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 11:27 |

خداوندا

تو كه با باهم بودنمان راضي نمي شوي

پس به بي هم بودنمان عادتمان بده!!!

                                                                                                             

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 18:52 |

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 19:39 |


Powered By
BLOGFA.COM